خرید بک لینک
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ سلیمان أعمش گوید که: در کوفه منزل داشتم و مرا در آنجا همسایه ای بود که طریق اهل بیت نداشت؛ من بعضی از اوقات با او می نشستم و مذاکره می نمودم. در شب جمعه ای به او گفتم: تو چه می گوئی در زیارت حسین علیه السّلام؟ گفت: بدعت است و هر بدعت ضلالت است. و هر ضلالت در آتش است من با نهایت خشم از نزد او برخاستم و به منزل آمدم، و با خود گفتم: چون سحر شود به نزد او می روم و از فضایل مولا أمیرالمؤمنین آنقدر برای او نقل می کنم که از شدّت حزن و غصّه چشمانش گرم شود. سحر به منزل او رفتم و در زدم، صدا از پشت در آمد که در منزل نیست و به زیارت حس

برچسب: داستانی زیبا در مورد صلوات,داستانی زیبا در مورد بهداشت,داستان زیبا در مورد خدا,داستان زیبا درباره خدا,داستان زیبا در مورد مادر,داستانهای زیبا در مورد خدا,داستان زیبا درباره نماز,داستان زیبا در مورد نماز,داستان زیبا درباره مادر,داستان زیبا درباره حجاب, نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 11:28

*دشت:شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر

برچسب: خاطرات زیبا و کوتاه,خاطرات زیبا و خنده دار,خاطرات زیبا و کوتاه از شهدا,خاطرات زیبا و خواندنی,خاطرات زیبا و عاشقانه,خاطرات زیبا و کوتاه شهدا,خاطرات زیبا و جالب,یک خاطره زیبا و کوتاه,خاطره های زیبا و کوتاه,خاطرات زیبای من و تو, نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:45

برچسب: نویسنده: سینا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:11

صفحه بندی